امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

اولین "ماما" گفتن شازده کوچولو

نفس مامان دوباره با یک کار تازه مامانی رو کلی ذوق زده کردی.یکشنبه 18/12،تو پنج ماه و بیست روزگی برای اولین بار گفتی "ماما".واااااای عزیزدلم نمی دونی وقتی بهم گفتی ماما چه قدر کیف کردم. روی تخت پیش بابایی مشغول بازی بودی،مدتی بود که در حال بازی بودید و خسته شده بودی.کم کم شروع کردی به گریه و نق زدن.همین طور که گریه می کردی گفتی "ماما"... منم زود بغلت کردم و قربون صدقت رفتم.از اون روز تا حالا هم چند بار تا حالا صدام کردی،انقدر خوشگل میگی ماما که دلم می خواد بچلونمت... نفسم وقتی می خوای بگی "ماما" لبهاتو اینجوری می کنی...دوستت دارم   ...
20 اسفند 1392

این روزها...

فندق ما این روزها حسابی شیطون و شیرین شده. عشق من خیلی سینه خیز نمی ری،بیشتر تلاش می کنی چهار دست و پا بری!قشنگ روی دست و پاهات بلند میشی اما نمی تونی بری جلو،کمی تو همین حالت می مونی،بعد خسته میشی دراز می کشی. گفته بودم همین روزهاست که پاهات رو بخوری،جمعه 16/12 برای اولین بار پاهات رو هم کردی تو دهانت و شروع کردی به مکیدن انگشتهات.بعد از چند دقیقه هم سرت رو تند تند این طرف و اون طرف کردی و با انگشتهای پات لثه هات رو خاروندی.الهی قربونت برم من که این دندانها انقدر عذابت می دن... عشق مامان یکشنبه 18/12 من و شما و بابایی رفتیم بانک پاسارگاد و برای شما حساب "اندوخته فردا" باز کردیم.وقتی رفتیم تو بانک واکنشت خیلی جالب بود.با تعجب همه ج...
20 اسفند 1392

مادر یعنی...

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود! مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن...
20 اسفند 1392

پنج ماه و هفده وزگی

عشق مامان هنوز به تنهایی نمی تونی بشینی.الان هم به مبل تکیه دادی،و نشستی.البته نسبت به قبل کمرت قوی تر شده و مدت بیشتری می تونی تو این حالت بشینی اما هنوز برای اینکه بتونی بدون کمک و به تنهایی بشینی زوده.قربون خندیدنت نفسم... ...
17 اسفند 1392

تلخ ترین روز دنیا

سه شنبه 29/11/92،بدترین روز زندگی ما... عزیزدلم امروز صبح خیلی حالت بد بود دائم سرفه می کردی و از بینی و گلوت ترشحات غلیظ خارج می شد.حتی یکبار که سرفت گرفت، 25 دقیقه ممتد سرفه می کردی... دلم داشت آتیش می گرفت.طاقت نداشتم پسرک یکی یه دونمو تو این حال و روز ببینم.بابایی رفته بود دفتر،باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم بیاد که شما رو ببریم بیمارستان .تصمیم گرفتم شما رو ببریم بیمارستان کودکان تهران و نظر دکتر اوتجا رو هم بدونیم.وقتی رفتیم بیمارستان دکتر با دیدن شما گفت حتما باید بستری بشی،معرفی نامه دکتر دهقان رو هم بهشون نشون دادم.دکتر با دیدن معرفی نامه گفت شما یک روز هم در بهبودی پسرتون کوتاهی کردید... با شنیدن این حرف لحظه ای درنگ جایز نبود،باب...
12 اسفند 1392

تقویت هوش

پسرک با هوش من دو روزی هست که کار با کتاب "شیوه های تقویت هوش نوزاد" رو باهات شروع کردم.وقتی تصاویر رو بهت نشون می دم نگاه می کنی و دست و پا می زنی.دستهای کوچولوت رو هم به سمت کتاب دراز می کنی تا بگیریشون.الهی قربون دستهای کوچولوت برم من عزیزکم...   ...
11 اسفند 1392

پنج ماه و ده روزگی

امیرعلی جونم انقدر این روزها درگیر بیماریت بودم که از پیشرفت هایی که داشتی غافل بودم. چهارشنبه 7/12 برای اولین بار دیدم که کمی خودت رو به جلو می کشی.یک دستت رو محکم فشار می دادی روی زمین و با دست دیگه خودت رو می کشیدی جلو.الهی فدات بشم که کلی تلاش و تقلا می کنی تا یک کمی بری جلو.گاهی موقع جلو رفتن نوک انگشتهای پات رو روی زمین فشار می دی،زانوت رو هم از زمین جدا می کنی و با سینه خودت رو می کشی جلو... خارش لثه هات هم حسابی کلافت کرده.هر چیزی رو به سمت دهانت می بری تا بکشی به لثه هات.دندانیت رو تو دستهات نگه می داری بعد می کنی تو دهانت و سرت رو تند تند به این طرف و اون طرف می چرخونی.گاهی هم حسابی عصبی می شی و جیغ می زنی و گریه می کنی.هر وقت ...
11 اسفند 1392